تبلیغات
وول وولك های ذهنی من - روزهای خاکستری
 
درباره وبلاگ


من یه آدمم! یه آدم معمولی! کسی که کلی وول وولک توی ذهنشه و برای نوشتن قلقلکش می دن!

مدیر وبلاگ :
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
وول وولك های ذهنی من
من یه آدمم! یه آدم معمولی! کسی که کلی وول وولک توی ذهنشه و برای نوشتن قلقلکش می دن!




این پست مربوط می شه به قسمت کوچیکی از یه داستان بلند که چند وقتیه دارم روش کار می کنم ولی فکر نمی کنم هیچ وقت تموم بشه!

فصل 3 (ملی شوهر نمی خواد!)

ملی وعمه لیلا داشتند با هم جر و بحث می کردند. که چرا ملی خانم خواستگار ی که دیشب آمده بود خانه مامان جون را رد کرده . خواستگار دیشب برادر دوست عمه لیلا بود . من دوست عمه را می شناختم .اسمش سمیه بود . آن وقت ها که عمه لیلا می رفت کلاس  خیاطی و من را هم با خودش می برد، که توی خیابان تنها نباشد او را دیده بودم . ولی روز خواستگاری نتوانستم برادر سمیه خانم را ببینم . به قول مادرم مجلس آدم بزرگ ها جای وروجک هایی مثل من نبود.من هم رفته بودم توی اتاق دایی بهرام.

اسم اصلی ملی ، ملیحه بود ولی توی خانه همه او را ملی صدا می زدند.هنوز هم صدای عمه لیلا از آشپز خانه می آمد: آخه مگه پسره چه عیبی داشت که ردش کردی ؟ها؟! حداقل می ذاشتی یه کم بگذره خودم یه بهونه ی محترمانه می آوردم که نمی خوایش نه اینکه جلو ننه باباش آبرو منو ببری !منه احمق رو بگو که واسته تو دنبال شوهر می گردم دیگه چی بهتر از این می خواستی؟ هم تحصیل کرده بود هم خونه داشت. آخه دیگه چی می خوای ؟ بوی ترشیت دیگه داره در میاد بد بخت !..

ملی همان طور که بغض کرده بود از آشپز خانه آمد بیرون .تا آمد که کنارم بشیند من هم کیسه ی آلبالو یخ زده هایی را که از  توی فریزر کش رفته بودم ، انداختم پشت پشتی . آلبا لو ها را آقا جون از دماوند آورده بود و مامان جون هم کیسه کیسه شان کرده بود وگذاشته بود توی فریزر. تا آنجایی من یادم هست ملی تا آن موقع هفت هشتا از خواستگا رهایش را به بهانه های الکی رد کرده بود از آن دختر هایی بود که می خواست هر جور که شده از ایران برود.به خاطر همین بود که تا حالا عروسی نکرده بود.  منتظر بود یکی بیاید و بگیردش و ببردش اروپا، آمریکا یا یکی از همین کشور هایی که مجبور نباشد روسری و چادر سرش کند ! این را فقط من می دانستم و عمو علی . عمو علی تازه از سر کار آمده بود. مثل همیشه که توی خانه بود، با تلویزیون سر وکله می زد. عمه لیلا با یک سینی از توی آشپز خانه آمد بیرون .چای را گذاشت جلوی عمو.وقتی داشت برمی گشت توی آشپز خانه رو کرد به ملیحه و با دست چیزی به او گفت که معنی اش این بود:خاک تو سرت !

عمه که رفت توی آشپز خانه عموعلی  ملی را صدا زد و طوری که زن های توی آشپز خانه نفهمند گفت: یه پسره هست که می خواد تا آخر این ماه زن بگیره و بره خارج . حاضری باهاش عروسی کنی؟

ملی یکدفعه ذوق زده شد: راست می گی عمو ؟ کی هست؟

_اسمش ترابه تو همین ساختمون بقل کار می کنه تا ماه دیگه داره می ره کابل!

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زدم زیر خنده . ملی هم نتوانست خودش را نگه دارد .بغضش ترکید و از اتاق رفت بیرون...

پی نوشت:                  هر جا چراغی روشن است         

                                 از ترس تنها بودن است

                                 ای ترس تنهایی من

                                 اینجا چراغی روشن است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 دی 1389 :: نویسنده :
نظرات ()
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:03 ق.ظ
I have been surfing online more than 3 hours today, yet I
never found any interesting article like yours. It's pretty worth enough for me.
Personally, if all webmasters and bloggers made good content as you did,
the internet will be a lot more useful than ever before.
شنبه 25 دی 1389 08:11 ب.ظ
چقدر قشنگه! من باهاش خیلی حال کردم، امیدوارم زود تموم شه! ولی قول بده بذاری ما هم بخونیمش.
ممنان! ایشالا تموم شد و چاپ شد می خرین و می خونین! (عمرا)!
جمعه 24 دی 1389 01:08 ب.ظ
یه کاری کن! کلشو بده من بخونم! یعنی تا هرجا نوشتی... یا طرح کلیشو..
آیا محوریت داستان شوهر پیدا کردن برای ملی جون است؟؟؟؟؟
اگه نگی بقیه اش چیه من فکر میکنم که هست!

هر جور که دوست داری فکر کن! ما داستانمان را لو نمی دهیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر