تبلیغات
وول وولك های ذهنی من
 
درباره وبلاگ


من یه آدمم! یه آدم معمولی! کسی که کلی وول وولک توی ذهنشه و برای نوشتن قلقلکش می دن!

مدیر وبلاگ :
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
وول وولك های ذهنی من
من یه آدمم! یه آدم معمولی! کسی که کلی وول وولک توی ذهنشه و برای نوشتن قلقلکش می دن!




ساعت کمی از نیمه شب گذشته است ! نشسته ام جلوی یک  میز چوبی سفید و تکیه داده ام به تخت . پایه های میز کوتاهند و برای اینکه کاملا پشتش باشی باید روی زمین بشینی ... یک لامپ مهتابی هم برای خودش روشن است هر چند از نور م سفید خیلی خوشم نی آید ولی چاره ای نیست

ساعت کمی از نیمه شب گذشته است ! راستش برای این گفته ام دلیل و سند محکم دارم ( همین که می گویم ساعت کی از نمیه شب گذشته است)چون آفتاب ساعت 6.30 می زند و غروب هم ساعت 8.10 شب است . پس نیمه شب دقیقا می شود ساعت 1.10 و الان ساعت 2 است پس (ساعت کمی از نیمه شب گذشته است)  یعنی اوقات شرعی که می گویند خود منم.

ساعت کمی از نیمه شب گذشته است . کلی پی دی اف نخوانده جلویم است که هی میگویند امتحان نزدیک نزدیک است و هی می خواهند مثل ارواح خبیثه خرخر ه ام را سفت بگیرند و سرم داد بزنند تا حالا چه غلطی می کردی که ما این همه روی هم تلمبار شده ایم؟ ها؟!

ساعت کمی از نیمه شب گذشته است ! خوابم می آید شدید آخرین باری که آمده بودم اینجا خیلی وقت پیش بود . ولی وقتی که اینها را نوشتم و خواستم پستشان کنم یک جورهایی حس کردم مثل این خانه های قدیمی شده. از همین خانه هایی که در تلویزیون نشان میدهند. چندین سال ولش کرده اند و همه جا را غبار گرفته . روی همه مبل ها هم پارچه ی سفید انداخته اند . بعد یکی مثل من می آید . غمگین ، با کوله باری از خاطره و امیدی احمقانه به آینده ! روی همه ی طاقچه ها و آیینه ها  قاب عکس ها دست می کشد و همه ی پارچه های سفید را برمی دارد...

ساعت کمی از نیمه شب گذشته است! با خودم که فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم! یعنی اصلا نمی دانم به چه چیزی فکر کنم که تویش نتیجه هم باشد! زمانی فکر می کردم اگر آدم کارهایش را با مغزش انجام بدهد خیلی بهتر است . ولی نمی دانستم مغز آدم با قلش کنترل می شود . آدم خدای ناکرده مرگ مغزی شود ، بازهم قلبش کار می کند . ولی اگر  مرگ قلبی بشود...  به خاطر همین هم هست که این چندوقته تمام خاطراتم را ر قلبم نگه می دارم و این فکر ها چرندیات را هم در مغزم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 خرداد 1391 :: نویسنده :
نظرات ()

دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای همه ی اون چیزایی که ندارم تنگ شده . دلم برای بچگیم و چرت زدن پشت موتور وسپای سرمه ای رنگ بابام تنگ شده دلم برای پنج شنبه شبا و خوابیدن تو خونه مادر بزرگم تنگ شده. دلم برای تشکای خنکی که جون می داد روشون بری زیر پتو تنگ شده . دلم برای همه ی نوشته ها و کاغذای سفیدم تنگ شده. دلم برای همه چی تنگ شده.دلم برای روزای برفی و سورتمه سواری تنگ شده . دلم برای دلتنگی های آخر عید تنگ شده . دلم برای از ته دل خندیدن و خندوندن تنگ شده. دلم برای پیرهن سبزی که یک سال تموم فط اونو می پوشیدم تا پوسید تنگ شده. دلم برای آب دوغ خیارای تگری وسط تابسون تنگ شده. دلم برای همه ی اونایی که بودن و دیگه نیستن تنگ شده . دلم برای همه ی اونایی که هستن و دیگه نمی خوام باشن تنگ شده. دلم برای تنهایی و تنها بودن تنگ شده. دلم برای کتکای بابام و جای کبودی کمربنداش تنگ شده. دلم برای دیکته های توی مدرسه و غلط املایی های خنده دارم تنگ شده. دلم برای عصبانی شدن و دعواهای بعد مدرسه تنگ شده. دلم برای اولین ماشین ریش تراشی ای که روز تولدم بهم کادو دادن تنگ شده. دلم برای همه ی خونه های قبلیمون تنگ شده. دلم برای همه ی دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هام تنگ شده. دلم برای زنگای ورزش تنگ شده. دلم... دلم... دلم... دلم برای خودم تنگ شده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 آبان 1390 :: نویسنده :
نظرات ()

ساعت سه نصفه شب است ... تنم که هیچ ، چشمانم هم مور مور می شوند خوابم می آید ولی خوابم نمی برد . چراغ  هواپیما های در حال حرکت چشمک می زنند ... حوصله ام را سر می برند...

ساعت سه نصفه شب است ... تنم که هیچ... چشمانم که هیچ ... گوش هایم صوت میکشند و هیچ صدایی جز صدای پای چند رهگذر و خواب نمی آید... اعصابم را خرد می کنند...

ساعت سه نصفه شب است ... تنم که هیچ .. چشمانم که هیچ.. گوش هایم که هیچ.. دستانم بی حس شده اند هیچ چیز را نمی توانم بردارم جز خودکاری برای نوشتن... نمی نویسد.. خواب را از سرم می پراند...

ساعت سه نصفه شب است... تنم که هیچ .. چشمانم که هیچ ... گوش هایم که هیچ... دستانم که هیچ... زبانم طعم تلخ و گس حرفهای نگفته ام را گرفته است ... تف می کنم... حالم را به هم میزند...

ساعت سه نصفه شب است ... تنم که هیچ ...چشمانم که هیچ.. گوشهایم که هیچ.. دستانم که هیچ ... زبانم که هیچ ... هیچ بویی به مشامم نمی رسد مگر بوی لاشه ی خودم که می دانم سالهاست در خیال خودم مرده ام ... بو آزارم می دهد...

ساعت سه نصفه شب است... تنم که هیچ .. تمام حواس پنجگانه ام هم هیچ... مغزم قدرت فکر کردن و حتی خیال پردازی هایم را از دست داده است...حتی یادم نمی آید چرا از خواب بیدار شدم...مغزم تنم را خسته میکند...

پی نوشت: کم کم دارم یاد می گیرم چه طوری دور بودن ها و درد کشیدن رو تحمل کنم...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 مرداد 1390 :: نویسنده :
نظرات ()

نستالژی خاطراتی که گاهی شیرینند و گاهی تلخ....

گاهی آنقدر شیرینند که تلخ می شوند به خاطر از دست رفتنشان و گاهی آنقدر تلخ که گس...

خاطرات بی انگیزه بودن ها و انگیزه های بی ربط و بی خیالی ها ی خیالی

پر از رفتن هایی که هیچ بودن پشتشان نبود و پر از نداشتن هایی که داشتن هایش پر بود در اطرافم کافی بود سر بر میگرداندم و تنها نگاهی... که نشد ...که نکردم...

خاطرات صبور بودن ها .. کاش همه ی صبر هارا زیر پاهایم له کرده بودم ...گاهی هم باید عجول بود گاهی هم باید عجله کرد ... پر از استرس های بی مورد و شکه شدن از بیداری اول صبح

خاطره ها ... چرخ و فلک عکس ها و تصاویر و کلمه ها و عشق ها و دوست داشتن ها و بودن ها در زمانی که نباید باشی و نبودن ها در زمانی که باید باشی.... دور سرم می گردد

کاش اینقدر که در خودم به دنبال خودم گشتم نگاهی هم به اطراف می کردم.... دلم یخ کرده است در این گرما ...

لحضه ای عجول باش...و من نبودم

پی نوشت: تو هستی پیچ اضافه آوردم نمی دونم این پیچ ماله بوده یا نبود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 تیر 1390 :: نویسنده :
نظرات ()

نمی شه ...می شه... هنوزم وقتی دستات رو می گیرم شروع می كنم به عرق كردن!...

آروم ... آروم... عمیق نفس بكش.. این اولین قدم بود ... تو باور كردی؟ پس به چی ...

هیچی نگو ... فقط به من نگاه كن ... دیشب خواب دیدم دارم می رم تو هم داشتی می رفتی ! كجا ؟ نمی دونم!

فقط داشتی می رفتی ... نمی دونم چرا ولی نشد! صدات نكردم ! حتی برام عجیب هم نبود  حتی نخواستم جلوتو بگیرم!

خسته ای ؟ چیزی شده ؟ چرا حرف نمی زنی؟ نكنه خوابت میاد؟ منم خواب بودم   خواب خودم بود! اونجا لازم نیست از كسی اجازه بگیری یا از كسی اجازه بگیرم...اونجا همیشه وقت آدم خالیه! منم هر وقت بخوام ... داشتی می رفتی چرا ؟ كجا؟ نمی دونم.. منم داشتم می رفتم ! ... دوباره دستام عرق كردن كف دستم رو كشیدم به شلوارم و پاكش كردم ... چرا ترسیدم ؟ مگه خودم نخواسته بودم؟ آروم ... آروم... عمیق نفس بكش !... خواستم برگردم حد اقل بپرسم كجا داری می ری؟ ... چشمام می سوختن خوابم می اومد! كنارم وایساده بودی.. می خواستی یه چیزی بگی ... نذاشتم هیچی نگو..فقط به من نگاه كن..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اردیبهشت 1390 :: نویسنده :
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5